تشكر از اديسون
اينجانب باباي اميرعلي عزيز همينجا جا دارد در حضور همه ني ني هاي عزيز و بابا و ماماناشون از جناب آقاي توماس آلوا اديسون كه زحمت كشيدن و لامپ الكتريكي رو اختراع كردن تشكر و قدرداني كنم. چرا كه هر زماني كه اميرعلي عزيزم به هر دليلي ناراحته و نق ميزنه با ديدن لوستر و لامپهاي روشنش آروم ميشه و به دقت و با تعجب به لامپهاي روشن نگاه ميكنه. اميدوارم همونطوري كه جناب آقاي اديسون زندگي ما رو با نور لامپ روشن كرد و بعضي وقتا باعث شادي دل اميرعلي عزيز ميشه خدا هم نور به قبرش بباره. ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
11:23
واكسن 2 ماهگي
اميرعلي عزيز و شجاعم امروز صبح با ماماني رفتيم واكسن 2ماهگيتو زديم. ماماني كه جرأت ديدن اين صحنه رو نداشت كنار وايساد ولي من پاهاتو نگه داشتم تا خانومه واكسنتو بزنه يه واكسن به پاي چپت زد يه دفعه از شدت درد زدي زير گريه و اشك تو چشات جمع شد. وقتي گشنه ميشدي گريه ميكردي ولي اشكت درنميومد ولي اينبار كه اشكتو ديدم فهميدم چقدر اذيت شدي وقتي سوزنش رفت تو پات انگار يه تير تو قلب بابايي فرو كردن. فدات بشم الهي زودي آروم شدي ولي يه دفعه ديدم يه واكسن ديگه آورد زد به پاي راستت بازم اشك تو چشات جمع شد و از ته دل گريه كردي منم اشك تو چشام جمع شد ولي به زور هم كه شده جلوي خودمو گرفتم. ولي باز هم زودي آروم شدي . اينجا بود كه متوجه شدم خيلي پسر صبور و پ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
18:46
اميرعلي يك ساعت پس از تولد
اميرعلي عزيزم در روز دوشنبه 90/5/31 مصادف با 21 رمضان روز شهادت حضرت علي (ع) در ساعت 9 و 13 دقيقه و 57 ثانيه صبح در بيمارستان آتيه تهران به كمك خانم دكتر مهربان و زبردست اشرف معيني متولد شد. ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
20:21
روياي شيرين اميرعلي عزيز در روز سوم زندگي
الهي بابايي قربون خنده هاي شيرينت بره . من قبل از اينكه به دنيا بيايي ميدونستم كه پسر مهربون و دوست داشتني هستي. الهي هميشه دلت شاد و لبت خندون باشه عزيزم. ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
15:22
امير علي گلم در حال مكيدن انگشت
امير علي عزيزم اينجا 6 روزته و بعد از خوردن شير هوس مكيدن انگشتتو كردي. راستي جاي سوزن آمپول روي دستت معلومه. آفرين كه از آمپول نميترسي و اصلا گريه نكردي. ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
15:19
آخرين روز انتظار
زمين در انتظار تولد يك برگ ... من در حال شمارش معكوس ... صفر هميشه پايان نيست ... گاه آغاز يك پرواز است ... امير علي عزيزم امروز آخرين روز انتظار ماست. فردا صبح دوشنبه 31 مرداد سال 90 كه همزمان شده با 21 ماه رمضان روز شهادت امام علي (ع) ميريم بيمارستان و خانوم دكتر تو رو به اين دنيا مياره. دل تو دلمون نيست. دوست داريم زودتر فردا بشه و بياي پيشمون. دوست داريم زودتر ببينيم چه شكلي هستي. دوست داريم زودتر يه عالمه عكس از روي ماهت بگيريم و بذاريم تو وبلاگت. بابايي فدات بشه الهي. ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
11:49
حرفاي بابايي با پسر نازش2
سلام امير علي عزيزم خوبي؟ ديروز رفتم ماموريت زنجان. ديشب باهات حرف نزدم دلم يه عالمه برات تنگ شده بود. فردا ميخوايم بريم پيش خانم دكتر تو رو ببينه و بگه ايشالا كي مياي پيش ما. بعدش ميريم بيمارستانتو با ماماني ببينيم. الان هم ماماني داره شعر لالايي ميخونه برات: لالا لا كودكم لالا قشنگ و كوچكم لالا دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
19:15
حرفاي بابايي با پسر نازش
سلام عزیز دل بابا خوبی؟ اميرعلي عزيزم الان كه دارم اينارو برات مينويسم 30 تير 1390 هست و دقيقاً يك ماه ديگه مياي پيش من و ماماني. دارم روزشماري ميكنم تا روي ماهتو ببينم. نميدونم چه شكلي هستي؟؟؟ عمو مهرشاد ميگه شبيه بابايي هستي ولي من فكر ميكنم به ماماني و دايي حميد رفتي. به هر حال شبيه هر كي باشي مهم اينه كه من و ماماني خيلي خيلي دوست داريم. نميدونم اين نوشته هاي منو كي ميخوني ؟ شايد 6-7 سال ديگه كه رفتي مدرسه اينارو خوندي. دوست دارم بدوني كه بابايي خيلي به فكر تو و آينده توئه. بابايي يه عالمه نقشه ها تو سرشه. دوست دارم تو زندگيت موفق باشي و به بهترين چيزها برسي. دوست دارم بهت كمك كنم تا به آرزوهاي قشنگت برسي. دوست دارم اونقدر خوب و م...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
2:16
پسر خاله هاي عزيز اميرعلي
اين دو تا پسر قشنگ ، حسين و عماد، پسرخاله هاي گل امير علي هستن كه خيلي زياد منتظرن تا اميرعلي بياد پيششون ، خاله قربونشون بره الهي ...
نویسنده :
معصومه سليمان نژاد و محسن بيك وردي
19:24







